عكس قاب هاي روي ميز را عوض كردم ، قاب هاي ديواري هم همين طور . فايل تمام عكس ها را هم پاك كردم . بالاخره فراموشي را بايد از يك جايي شروع كرد... ! من به خنده هايم احتياج دارم .
اين دنياي كوچك و تقارن هاي عجيبش و مواجهه ناگهاني با يك دوست قديمي باعث شد كه بعد از سال ها سراغ آن دفترچه خاطرات قديمي بروم و روز نوشت هاي سال هاي 81 و 82 ام را ورق بزنم ! خدا مي داند كه هربار از ترس لو رفتن اين دفترچه آن را در كجا ها پنهان نمي كردم ! حالا ورقش مي زنم و خنده ام مي گيرد از اتفاقاتي كه آن روزها اسمش راز بود و صفتش محرمانه !
روزهايي از نوجواني يادآوري ام شد كه من در تمام طول آن بيش از اندازه سعي در بزرگ بودن و مثل خواهرم متين رفتار كردن داشتم ! روزهاي خالي از هيجانات وشيطنت ها و شور و اضطراب عاشقانه هاي دختركان پانزده شانزده ساله !حالا كه بر مي گردم و عقب را نگاه مي كنم مي بينم جز در جزئيات ، تغيير چنداني در اصل من بودن ايجاد نشده ... من همچنان همان مصلحت انديشي هستم كه اول هر ماجرا را به آخرش مي فروشد ! من همچنان همان هستم كه دركي از زندگي در لحظه ندارد وگاهي به احساساتش خيانت مي كند كه مبادا جلوي عقل عاقبت انديش اش كم بياورد ! من هنوز همان دختري هستم كه خودش را با مصالحه كردن هايش كلافه مي كند و به سادگي با تغييرات خو مي گيرد...!
آن قدر خودش را خورد و از ترس بر ملا شدنش همه ترس ها و نگراني ها و رفتن هاي مانده و سكوت ها و بهانه ها و نقش ها و بغض ها و خواستن ها و سركوب ها و تغيير هاي اجباري هضم نشده را بلعيد كه ديگر تاب نياورد و در سرگيجه هاي نيمه هاي شب تمام خودش را بالا آورد .