تبليغاتX
رقص واژه ها
ر ق ص و ا ژ ه ها
88/08/13

دلم مي خواست امروز دانشكده با تمام قفسه هاي كتاب هاي قانون كتابخانه اش روي سرم خراب شود !

+ نگين
88/08/13

 " بيا قسم بخوريم كه ديگه هيچ وقت قسم نخوريم ... "

از فيلم متولد ماه مهر


+ نگين
88/08/12

عكس قاب هاي روي ميز را عوض كردم ، قاب هاي ديواري هم همين طور . فايل تمام عكس ها را هم پاك كردم .  بالاخره فراموشي را بايد از يك جايي شروع كرد... !  من به خنده هايم احتياج دارم . 

+ نگين
88/08/08

اين دنياي كوچك و تقارن هاي عجيبش و مواجهه ناگهاني با يك دوست قديمي باعث شد كه بعد از سال ها سراغ آن دفترچه خاطرات قديمي بروم و روز نوشت هاي سال هاي 81 و 82 ام را ورق بزنم ! خدا مي داند كه هربار از ترس لو رفتن اين دفترچه آن را در كجا ها پنهان نمي كردم ! حالا ورقش مي زنم و خنده ام مي گيرد از اتفاقاتي كه آن روزها اسمش راز بود و صفتش محرمانه !

روزهايي از نوجواني يادآوري ام شد كه من در تمام طول آن بيش از اندازه سعي در بزرگ بودن و مثل خواهرم متين رفتار كردن داشتم ! روزهاي خالي از هيجانات وشيطنت ها و شور و اضطراب عاشقانه هاي دختركان پانزده شانزده ساله !حالا كه بر مي گردم و عقب را نگاه مي كنم مي بينم جز در جزئيات ، تغيير چنداني در اصل من بودن ايجاد نشده ... من همچنان همان مصلحت انديشي هستم كه اول هر ماجرا را به آخرش مي فروشد ! من همچنان همان هستم كه دركي از زندگي در لحظه ندارد وگاهي به احساساتش خيانت مي كند كه مبادا جلوي عقل عاقبت انديش اش كم بياورد ! من هنوز همان دختري هستم كه خودش را با مصالحه كردن هايش كلافه مي كند و به سادگي با تغييرات خو مي گيرد...!


بهانه نوشتن اين پست چيزي نبود مگر 88/8/8 كه همان روزها فكر مي كردم با اتفاقات خاص و عجيب و ماندگاري سپري خواهد شد و امروز در معمولي بودني تكراري و با همان كتاب هاي قطور جلد سورمه اي، پشت پنجره باران خورده اتاق اين دخترك گذشت ...
+ نگين
88/08/05

آن قدر خودش را خورد و از ترس بر ملا شدنش همه ترس ها و نگراني ها و رفتن هاي مانده و سكوت ها و بهانه ها و نقش ها و بغض ها و خواستن ها و سركوب ها و تغيير هاي اجباري هضم نشده را بلعيد كه ديگر تاب نياورد و در سرگيجه هاي نيمه هاي شب تمام خودش را بالا آورد .

+ نگين