خب...راستش من فکر می کنم که لازم باشد هرچه زودتر برای باور کردن رشته دانشگاهی ام از تابلوي عكسبرداري ممنوع عكس بگيرم !
پ.ن : قانون حقوق را نفي مي كند . گاهي .
به رو نمی آورم کابوس رویا را از عمقِ ذهن . و پتک های همنواز با فلوت را ازپشت خانه معدن چی . و آن ساکسیفونِ سونات ننواخته را از صندوقِ فراموشی ِ چرم. و به رو نمی آورم از زیر چکش های میز محاکمه اشتیاق را برای آزادی پلک .
آن ها رو می شوند و رو می آیند . به اختیار خود . به جبر با من .
رو به روي من،در روی ثباتِ انگاریِ نگاهِ روزها رو میشود : غروب ٬که زوال دوام است . دوامِ دگرگونی است . دگرگونی رو می شود و رو در رو می شوند با هم .او و نگاه . و روی خاک رودررویی است که گرد ِخیس ِ نگاه به پا می ایستد . اينجا ، روبه روي من .
دست به زير چانه روي ميز آشپزخانه نشسته ام.با چشم هاي پر از خوابم خيره شده ام به اين مكعب سفيد كه لباس هاي داخلش مدام پيچ مي خورند و سرم را به دوران مي اندازند . صفحه هفتاد رماني جلوي رويم باز است و گاه گاهي نگاهي به آن مي اندازم كه شايد زودتر زمان بگذرد و ماشين لباسشويي از حركت بايستد و لبا س ها زير آفتاب بي جان خانه آپارتماني پهن شوند و برنج دم بكشد و ... . كيسه هاي ميوه را چيده ام كنار سينك ظرفشويي . كتاب را مي بندم مي روم به سمت شير آب . سينك پر از آب پر شده از قرمز و سبز و زرد گيلاس و گوجه سبز و زرد آلو. بله هنوز بهار است و من بالاخره فصلي را در زمان مي بينم. اين روزهاي بهاري به اجبار جانشين كدبانوي خانه شده ام و خب، هميشه جانشين ها از نظر شكلي جاي نقش اصلي مي نشينند ، واگرنه از نظر ماهوي صاحب آن نقش كجا و جانشينش كجا ...!
دست هايم را به بهانه شستن ميوه در آب بازي مي دهم و به همه اين هفته ها فكر مي كنم . نيمچه شستن ها و پختن ها و مرتب كردن هايي كه انگار تمامي ندارند . بعد ساعت هايي كه در كارهاي خانه مي گذرند دلم بخواهد بنشينم و حسرت زمان صرف شده در كارهاي پيش پا افتاده و قطعا لازم را بخورم . دلم براي مادرهايي كه زندگي شان فقط چهار گوشه آشپزخانه و دم كشيدن چاي صبح و برنج دم ظهر است ، مي سوزد . مادرهايي كه وقتي به بچه هايشان مي گويي مادر، مي گويند غذاي خوشمزه ! به مادر هايي فكر مي كنم كه درزندگي شان فكر مي كنند كه درست از وقت مادر شدنم ، زندگي ام ، وقت هاي فكر كردنم ،رشد كردنم، كتاب خواندنم ، نوشتنم ، ساز زدنم ... براي فرزندانم . براي خانه اي كه همه در آن زندگي مي كنند ! براي آن ها كه خانه شان مرتب باشد و غذايشان حاضر باشد و لباسشان مرتب . براي آن ها كه فكر كنندو رشد كنند و بخوانند و بنويسند و ساز بزنند ... و با خود مي گويم كه نكند اين همان روايتي باشد كه سينه به سينه مادر ها براي دخترانشان گفته اند ...
دانشكده دوست داشتني قانون زده ام با همه آدم هاي عصا قورت داده اتوكشيده اش هم انگار يادم داده كه هميشه خط كش به دست باشم ! حتي وقت چيدن ميوه ها توي ظرف سفالي آبي ! حرف هاي استاد ، راجع به تبصره ماده 336 قانون مدني فكرم را به شدت مشغول كرده . قانون گذاراني كه سعيشان حمات از خانواده و به ويژه زنان بوده، بازهم همه چيز را خراب كرده اند .
اين ماده براي زن اين حق را قائل مي شود كه در ازاي انجام كارهايي كه جزو تكاليف شرعي او نيست و به دستور همسرش انجام مي دهد از همسرش مزد بخواهد . بعد از نقطه اين ماده، بيشتر از اينكه از به رسميت شناخته شدن دستور شوهر در متن قانوني كلافه شوم ، وجود رابطه مبادله در خانواده اذيتم مي كند. به قول استاد تصور كنيد كه بچه هاي اين خانواده فكر كنند مادرم در خانه كار مي كند ودر برابرآن پول دريافت مي كند ... خب شايد تنها تفاوتش با كارگر خانه آن باشد كه رابطه نَسبي با اعضاي خانه دارد و سرقفلي بهشت را هم به نام او زده اند!
نمي توانم زنان فمينيست افراطي را تصور كنم كه با تحليل ساده اي از اين ماده در محافل خود، حتي در ازاي مرتب كردن رختخواب بچه هايشان طلب مزد كنند . ( اگرچه كه اين امور بيشتر در عالم انتزاعي حقوق تصور مي شود تا عالم واقع ) . اي كاش اين آدم ها اصلا دست به سياه و سفيد نزنند .
ظرف ميوه را مي گذارم روي ميز و ماشين لباسشويي همچنان در حال چرخ زدن است كه از آشپزخانه بيرون مي آيم ! حوصله ام دارد سر مي رود ، جواب هايم قانعم نمي كنند . به خودم تلقين مي كنم كه من كارهاي خانه را انجام خواهم داد نه به خاطر اينكه زنم ، به اين خاطر كه تقسيم كار ها را مي دانم . اما اداي فرماليست ها را در آوردن فايده اي ندارد ! در نهايت كارهاي ملال آور خانه توسط زن خانه انجام مي شود و آن هم لابد به دليل تفاوت هاي روحي و برچسب هايي است كه عرف و فرهنگ بر آدم ها زده اند .و شايد در جاي خود، نياز به گله هم نداشته باشد . اما نفس مبادله ، كار در ازاي دريافت اجرت المثل حالم را بد مي كند . ترجيح مي دهم كار زن ها در خانه را لطف بدانم تا تكليف ! كه اگر تكليفي باشد، بر عهده همه آدم هايي است كه به يك اندازه در هواي خانه نفس مي كشند ...
شاید بهتر باشد که من یکی به جای هم زدن خورشت امشب قانون هایم را زیر و رو کنم !
پ.ن :
ماده 336 ق.م. هرگاه كسي بر حسب امر ديگري اقدام به عملي نمايد كه عرفا براي آن عمل اجرتي بوده و يا آن شخص عادتا مهياي آن عمل باشد عامل مستحق اجرت عمل خود خواهد بود مگر اينكه معلوم شود كه قصد تبرع داشته است .
نابود شده است .
آن كه نابود شد
تسليم نشده است .
دهان هشداردهنده
پر از خاك شد .
ماجراي خونين آغاز مي شود
بر مزار دوستان صلح
خيل سربازان پا مي كوبند .
پس مبارزه عبث بود؟
آن كه نابود شد،تنها او نمي جنگيد
پس دشمن هنوز پيروز نشده است .
برتولت برشت شاعر
صبحم تاويل يك رويا بود. روياي كودكي هايي كه دختركي را بزرگ مي ديد با جسارت بيشتر و شايد پسوند تر نخواهد چيزي كه نبوده و يا... كم بوده حتي. دخترك آن رويا كيف چرم قهوه اي در دست ، پله ها را بالا مي رفت . نه آرام ، كه باشتاب و براي جنگ با نابربراني هم رزم . هر پله را كه بالا مي رفت چشم برمي گرداند به پشت ، كسي با موي سفيد ،از آن پايين برايش دست تكان مي داد ، با چشم هاي مغرور از اشك .
و آن لحظه ، اين صبح ، پس از مدت هاي نيامده آمده بود ، قبل مدت هايي كه تا وقت هايي ديگر نمي آيند. و همان لحظه ،خیره به آن مرمرهای سفید انگار تمام سنگینی های ترازوی آن فرشته به دوش من افتاده بود و حس كردم ، كه سنگين است اين بار و حتي فقط تقسیم آن . به گمانم آن سرسراي پرشكوه محاط با پله هاي سنگي سياه ، يك نام بيشتر نداشت و آن تاويل رويا بود . آن سنگ هاي سياه نام قدم هاي زيادي را حك كرده بود و تاريخ زير پاي ما كه نه، انگار زير رفتن هاي مداوم زمان ناله مي كرد ... و من بالا مي رفتم از پله هاي آن كاخ عدالت نه در رويا كه در حقيقت صبح امروز . و نگاه به پشت كه مي كردم یادم به مارها مي افتاد . آن مارها با نيش هايشان ... و آن كريدورها چه نا آشنا مسخ كرده بودند من را و شايد نه تنها من را . آن كريدورها كه امتداد مي داد قدم هاي مضطرب آن روزها و نگاه هاي پرسشگر اين روزها را . و شايد كسي نداند آن گفته ها را كه مكتوب شد پشت دراتاق هاي تنگ و تار . و نيز نداند مكتوباتي را كه به بيان لب نيامد ويا آمد و بي صداآمد . هزاران هزار دفتر مختومه ، با سنگ قبرهايش ، آن جا .هزاران پيروزي ، هزاران برباد رفته و هزار هزار كلام ديگر ، آنجا كنار پنجره رو به حياط دادگستري خاك مي خورد و چيزي مدام قدمت مجهول عدالت را يادآوري ام مي كرد.
آن اتاق تيره با ديوارهاي چوبي و آن ميز بزرگ وسط اتاق و صندلي هاي دورش و تعلقش به مردمان در ذهنم حك شد براي هميشه ها . آن صندلي ها كه تکیه زدن های وجدان هاي سنگين را بر گزیند به خیالم .
در تاويل روياهايم ، ديدم كه مردانی و شاید هم به روزی زنانی ،پشت آن كريدورهاي طولاني ، تکیه به آن صندلي هاي چوبي قهوه اي ، لاي كاغذها و جوهر ها و خط خطی ها ، به عرض زندگي هايي و در طول تقدير مي نشينند ...
ويرجينيا وولف / اتاقي از آن خود
پ.ن : هنوز در برزخم. برزخ فكر . شايد در زماني ديگر از برزخ ترديد به جهنم يقين سقوط كنم . زمان را اين روزها مي داند . اين آدم ها و اين حقارت هاي مداوم و مداوم .
پ.ن : احترام به كرامت ذاتي همه انسان ها يادم مي ماند. اگرچه كه به دشوار بودنش اعتراف مي كنم .
تصويرهاي ذهنم براي مدت زيادي بي ويرايش مانده بود . و كلمه
ها ، بدون آنكه به درستي براي معناهايشان انتخاب شده باشند،روي زبان ذهنم سنگيني
مي كرد. همه چيز به هم ريخته بود . روزهاي سرد بدون باد ، شب هاي تنهاي بدون سكوت
. و من ، حس ، ذهن .
من بايد فكر مي كردم . به همه آن روزهاي كوتاه كه در طولش
گم مي شدم مدام و آن شب هاي مدور كه همه چيز را از سر شروع مي كرد . من بايد به
نديدن هايم فكر مي كردم . پاييزي كه چشم هايم وقت ديدنش خستگي هايش را در مي كرد و
زمستاني كه ... زمستاني كه سنگين رفت .
من بايد به زمان فكر مي كردم . همان وقت هايي كه آن كوچه هاي خلوت ، با سنگ
فرش هايش،زمان را مرور مي كرد . يا شايد همان وقت هايي كه حوصله آن كافه هاي
نوستالژيك براي نشستن من زياد بود . سكوت زيادي نبود. اما چيزهاي زيادي آرام بود .
از نگاه تا گذر آدم ها . آرامش بود و من، كه ذهن به هم ريخته ام براي مدت هاي
طولاني فكر نكرده بود . ذهن اما، هيچ وقت خالي نمي شود و اين بار هم پر تصويرهاي
آن روزها. تصويرهايي كه گستاخانه به گونه
اي ديگر بودن ما فخر مي فروخت .
من نگاه مي كردم
مدام . نه اينكه فقط خواست من باشد. انگار كه چشم هايم را به آن همه رنگ گره زده
باشند . آن رنگ ها كه تار وپود مي شد گاهي و دست به گردن آن ديگران مي انداخت .باد كه مي
آمد رنگ از شاهرگ گردنشان به هوا مي پاشيد . و موها چه بي پروا رقص در رنگ مي
كردند و هوا رنگ به رنگ مي شد و صورت ها تك رنگ مي ماند. صورت ها كه دفتر نقاشي آن
ديگران نبود . و دستي ماهر خودش نقش پيشاني شان را كشيده بود . و چه خوب كشيده بود
نقاش .
و من پشت رنگ ها ، پشت خانه هاي آجري آرام ، روي سنگ فرش هاي خيابان ، در جا ماندن از گذشتن هاي آن ديگران، به آن همه از دست داده فكر نكردم .
و شايد
فكر نكنم تا روزها و ماه ها و سال هايي ديگر ...
جسارت ! بهترين عيدي زندگي ام .
این روزهایی که راهمان را طی می کنیم سلانه سلانه و خیره به بهار ٬ آن دیگران از جانب راستمان می گذرند و می روند ...
1)
تا قبل اين سراشيبي ، همين سراشيبي اسفند را مي گويم ، زياد لرزيدم . تا دلتان بخواهد از سرما و دور از جانتان از ترس .
2)
تصميم مدتي قبل تر مبني بر طرد، سكوت و فراموشي ، به هيچ جا رسيد ! چيزهايي از خلق و خويم دارد بر مي گردد به سمتم . خود به خود يا خود به من اش را دقيق نمي دانم! اما آن اخلاق هاي كمي پشت پرده رفته، به زودي باز نمايي خواهد شد. ريشه سه حرفي اسم فاميلم را بگو كه پشت پارچه زرد بي حوصلگي خاك مي خورد... ! سكوتي هم اگر هست هنوز ، ته مانده عادت آن روزهاست . آن بد خلقي ها همه از كتمان بود . كتمان دوست داشتني هايم ، دوست داشته هايم ...
3)
و...
سفري در راه است . آرامشي و گريزي و گذري و جا گذاشتن هايي كه زياد نيست. سفر است و يك ماه پل زدن از اينجا به دورترك .يك ماه مشت بسته براي نگه داشتن امنيت و لمسش . يك ماه ، براي مرور چيزهايي كه خاطرم تعلق پيدا كرده بهشان ... .
من هستم . تا هنوز . همين كنج . اينجا، چيزي بي انكار است ،از هميشه ء تنهايي بيشتر. وزن مي اندازد روي "ن" هاي اسمم. روز و شب . بي شمارش .
چشم به پنجره ، چشم به راه. راه كه انتهايش معلوم نمي كند آخر مكان را . ماندن كه فكرش نمي ماند توي ذهن و مدام در رفتنش ، خودِ رفتن مي شود. راه پر است . مي روند مدام و مي آيند نه مدام . نه از دور . مي روند كه بمانند. مي آيند كه آمده باشند. من بروم كه نمانم . من بمانم كه بمانند . پاشنه دارد كفش ديگرانم . چين دارد دامنم . بلند است دامن . دامن ، ماندن مي شود. با دامن كوتاه بروم. من بروم كه بروم . من ، من ، من ... نقطه دارد من . سنگيني مي كند مدام. راه آب ي است . راه درياست . سنگين فرو مي رود. نقطه دارد من . نقطه بماند كه بروم . نقطه مي ماند كه مي روم . مي روم ، نقطه ندارم اما . بمانم . سنگين است نقطه اما .
من ، من ، من ... سـ َ نگين بماند من .
